خرید بک لینک
دختر عزیزم متاسفانه بخاطر اینکه خونمون یکم کوچولو موچولو بود و مهمونای ما زیاد بودن و همه رو باید باهم دعوت میکردیم،منو بابا از گرفتن بی بی شاور صرفنظر کردیم و تصمیم گرفتیم این جشنو دونفره برگزار کنیم. این هم نمای کلی از اتاق آترینا، پرنسس من...

برچسب: بی بی شاور,بي بي شاور,بی بی شاور چیست؟,بي بي شاور چيست,مراسم بي بي شاور,جشن بی بی شاور,مهمونی بی بی شاور,رمزيات بي بي شاور,رمزيات بي بي شاور تايم, نویسنده: رادین صادقی تاريخ: شنبه 27 شهريور 1395 ساعت: 3:50

34 هفته و 2 روزت بود که من واسه آخرین بار می رفتم سونو... دکتر علوی اون روز بهم گفت که همه چیز دخترت عالیه.وزنت 2305 گرم بود که به نظر دکتر واسه 34 هفته خیلی خوب بود.وقتی شنیدم که همه چیز داره خوب پیش میره خوشحال و خندون از اتاق آقای دکتر بیرون اومدم تا این خبر رو به بابا مهدی بدم.بابا مهدی هم ازین خبر خیلی خوشحال شد. عکس سونوگرافیتو ندارم دختر عزیزم. جا گذاشتم تو اتاق دکتر

برچسب: نویسنده: رادین صادقی تاريخ: شنبه 27 شهريور 1395 ساعت: 3:50

تا اینکه صبح چهارشنبه 1395/6/3 ساعت 5صبح، نشونه هایی از اومدنت رو بمن نشون دادی.من رو بابا به بیمارستان فاطمه الزهرا رسوند،اون لحظه من هم خوشحال بودم که تورو میبینم،هم پر از استرس و نگرانی بودم آخه یجورایی از زایمان میترسیدم.من صبح بستری شدم اما تو، نوگل باغ امیدم،دختر نازم،ساعت 16:10 به دنیا اومدی،وقتی به دنیا اومدی دستت تو دهنت بود.وقتی تورو دیدم خیلی حس خوبی داشتم،دکتر و پرستارا تا تورو دیدن بمن گفتن دخترت خیلی خوشکله قدمش مبارک باشه. تورو بردن ک لباس تنت کنن از اونجا پیش بابا مهدی و اقوامی که واسه دیدنت بیرون بخش بیمارستان منتظر بودن بردن و مژده داد

برچسب: نویسنده: رادین صادقی تاريخ: شنبه 27 شهريور 1395 ساعت: 3:50

بعد از 24 ساعت منو از بیمارستان مرخص کردن،بابا اومده بود دنبال من و دختر نازم آترینا که مارو به خونه ببره. بابا وقتی تورو در آغوش گرفت خوشحالی تو چشماش موج میزد و همش قربون صدقت میرفت. چون من حال خوبی نداشتم و هنوز بلد نبودم چطور باید ازتو، پرنسس مامان نگهداری کنم،من و بابا تصمیم گرفتیم که واسه چند روز برم خونه مامان جون فاطمه تاهم خودم حالم بهتر بشه هم اینکه از مامان جون یکم بچه داری یاد بگیرم. روز شنبه 1395/6/6 من و بابا تصمیم گرفتیم واسه طول عمر و سلامتیت گوسفندی به نیت عقیقه قربونی کنیم.بابا انقد تورو دوس داشت که همون روز اول میخواست اینکارو بکنه ولی ن

برچسب: عقیقه,عقیقه برای نوزاد,عقیقه چیست,عقیقه برای بیمار,عقیقه کی دعا,عقیقه یک جانور,عقیقه نوزاد,عقیقه فرزند,عقیقه برای مرده,عقیقه یعنی چه, نویسنده: رادین صادقی تاريخ: شنبه 27 شهريور 1395 ساعت: 3:50

روز یکشنبه 1395/6/7 نوبت کلینیک داشتی واسه آزمایش تیروئید و چک کردن اینکه زردی داری یا نه؟ صبح اون روز برای اولین بار حمام کردی.مامان جون فاطمه تورو واسه حمام آماده کرد و من فقط نظاره گر بودم و قربون صدقت میرفتم. با اینکه اولین بار بود ولی انگار حمام کردن رو دوس داشتی آخه زیاد گریه نکردی و آروم تو دستای مامان جون حمام میکردی.بعد از حمام واسه رفتن پیش دکتر آمادت کردیم.من و بابا و مامان جون فاطمه تورو واسه آزمایش بردیم،قرار شد که اگه جواب آزمایش مثبت باشه به منو بابا زنگ بزنن که خدارو شکر جواب آزمایش منفی بود و تیروئید دختر نازم مشکلی نداشت.از اونجا واسه زرد

برچسب: نویسنده: رادین صادقی تاريخ: شنبه 27 شهريور 1395 ساعت: 3:50

جمعه 1395/6/12 وقتی که تو 10 روزت بود،ما واسه تولد 3سالگی محمدطاها،خونه عمو محمد دعوت شدیم. من خیلی شوق داشتم چون بجز خونه باباجون و پدر جون،اولین مهمانی بود که میرفتی.حیف که خیلی کوچولو موچولو و حساس بودی وگرنه من دوس داشتم خیلی زود باخودم جاهای مختلف ببرمت.اما یه دفعه که منو بابا واسه کاری تورو باخودمون بیرون بردیم،وقتی برگشتیم بر اثر گرما تمام پوست بدنت دونه های گرمی قرمز زده بود.به همین خاطر تصمیم گرفتیم تورو زیاد بیرون نبریم. عکس های روز تولد...

برچسب: نویسنده: رادین صادقی تاريخ: شنبه 27 شهريور 1395 ساعت: 3:50

روز 1395/6/15 تورو واسه اولین بار بهداشت بردم تا مراقبت های خودشونو شروع کنن،قدت بلند نشده بود اما 3500 گرم شده بودی که میگفتن پیشرفت خوبیه،آخه تا 10 روزگی هیچ نوزادی افزایش وزن که نداره هییییچ،کاهش وزن هم پیدا میکنه.ولی از 10 روزگی به بعد زمان وزن گیریه.تو فقط 3 روز بود که وارد زمان وزن گیری میشدی پس 3500 گرم وزن خوبی بود.کوچولوی من، از اون روز به بعد تو باید قطره مولتی ویتامین میخوردی که منو بابا با شوق و ذوق بهت قطره میدادیم توهم با هزار تا ناز و ادا قطره میخوردی. عکس هایی که روی صندلی انتظار بهداشت گرفتم.

برچسب: نویسنده: رادین صادقی تاريخ: شنبه 27 شهريور 1395 ساعت: 3:50

من و بابا انقد واسه خریدن سیسمونی واسه تو ذوق داشتیم که از 3ماه قبل از موعد تولدت اتاقت رو کامل چیده بودیم و سیسمونیتو کامل خریده بودیم،البته دست مامان جون فاطمه درد نکنه سیسمونی تو همش هدیه مامان جون بود،من و بابا فقط اونارو با سلیقه خودمون خریدیم. اینم عکس یه سری از سیسمونی دختر نازم... کیک پوشکی دخترم که با کلی ذوق و شوق درستش کردم  حوله بستنی دختر نازم با سلیقه مامان نگین

برچسب: سیسمونی,سیسمونی دخترانه,سیسمونی نوزاد پسر,سیسمونی نوزاد دختر,سیسمونی آپادانا,سیسمونی کودک,سیسمونی نوزاد پسر با قیمت,سیسمونی یک میلیاردی,سیسمونی دختر,سیسمونی پسرانه, نویسنده: رادین صادقی تاريخ: جمعه 19 شهريور 1395 ساعت: 19:00

آپلود عکس

برچسب: نویسنده: رادین صادقی تاريخ: چهارشنبه 17 شهريور 1395 ساعت: 2:12

تو هفته های اول وقتی برای اولین بار صدای قلب کوچیکت رو شنیدم ازینکه توی شکمم هستی بخودم میبالیدم.صدای آرامش بخشی بود،صدای ضربان قلبت خیلی خاص بود،تندتند میزد.وقتی از مطب بیرون اومدم به بابا ازینکه صدای قلبت رو شنیده بودم فخر می فروختم. تا اینکه چند ماهی گذشت،بگذریم ازینکه توی این 3،4 ماه مامانی یه خورده ( البته خیلی بیشتر از یه خورده) حالش بد بود و اذیت شد ولی به عشق کوچولوی دوس داشتنیم همه اون روزارو پشت سر گذاشتم. بی صبرانه منتظر بودم تا اینکه خودتو بمن نشون بدی و تو وجود من حرکت کنی.وقتی واسه اولین بار تکون خوردنتو حس کردم از ذوق به هر کس میرسیدم می

برچسب: فرشته کوچولوی من,فرشته کوچولوی من تولدت مبارک,فرشته کوچولوی من امیر,فرشته کوچولوی من کجایی,فرشته كوچولوي من,فرشته كوچولوي من هديه خداوند,رمان فرشته کوچولوی من,فرشته های کوچولوی من,فرشته کوچولو من,ملینا فرشته کوچولوی من, نویسنده: رادین صادقی تاريخ: سه شنبه 16 شهريور 1395 ساعت: 5:39

صفحه بندی